صفحه شخصي حميدرضا غريب رضا
ArticleID PicAddress Subject Date
{ArticleID}
{Header}
{Subject}

{Comment}

 {StringDate}
 
 
 
جستجو :
موضوع :
انتخاب
SelectedItem :
   
 
اولین باری بود که موسسه گفتگوی دینی وحدت دوره کوتاه مدت آموزشی برگزار می کرد. با همکاری جامعه المصطفی این دوره را اجرا کردیم. تلاش ما این بود از کشورهای در حال انقلاب بیداری اسلامی فراگیر دعوت کنیم.
 
فیلمش به نام «ملك الرمال» يا پادشاه شنها بینی آل سعود را در رسانه به خاک مالیده است. فیلمی که جنجالی جهانی به راه انداخت و سر و صدا و اعتراض حکومت عربستان را حسابی بلند کرد.
 
یادت هست سه سال پیش که آمده بودم زینبیه، چقدر با من شوخی می کردی و سر به سرم می گذاشتی؟ دلخور می شدم بعد از دلم در میاوردی؟ یادت هست برای ما مداحی می کردی؟ بی خداحافظی رفتی برادر! لااقل روضه وداع را می خواندی بعد می رفتی!
 
باید برای این شهدای مظلوم کاری می کردم. پیش خودم می گفتم مردم ایران ماهیت رژیم آل سعود و وهابیت را می شناسند، این مردم کشورهای اسلامی دیگر هستند که بسیاری حتی از این جنایت باخبر نشده اند تا چه برسد که آنچه در این فاجعه گذشته است را به تفصیل بدانند!
 
وقتی شخصی احساس کند طرف مقابلش نگاه خوبی ندارد و چشم زخم می زند، دستش را در مقابل چهره طرف مقابل گرفته و می گوید: "خمسة في عينك" يا "خمسة و خميسة" يعني به بركت اين پنج تن شرچشم زخمت دفع بشود.
 
 165273
  •  1394-09-06
زیارت دعوت است و لطف... نوعی محبت است... فرصتی است مثل همه فرصت هایی که بارها برای تغییر برايمان فراهم مي كنند... نمی شود گفت این هدیه الهی، این غرق دریای رحمت شدن، این پرواز تا عتبه بوسی روح بلند انسان کامل بی استحقاق است
 
اختصاصی/ در ابتدا وقتی که می‌خواستم وارد شهر دمشق شویم، به من پیشنهاد کردند عبا و عمامه را کنار گذارم، بعد وارد شهر شوم، تا یک موقع گرفتار افراد و گروه های تروریستی نشویم اما...
 
بسم الله الرحمن الرحیم حدود 5 یا 6 سال پیش بود. در جلسه افتتاحیه مرکزی حوزوی که برای آموزش های هنری تاسیس شده بود، شرکت کردم. برایم جالب بود که مجموعه ای در حوزه برای طلبه ها به شکل اختصاصی به آموزش های هنر...
 
وقتي دوست عزیز و خبرنگارمان در غزه خبر را به من رساند، از خوشحالی در پوستم نمی گنجیدم، موسسه بودم و پشت رایانه نشسته بودم، بلند تکبیر گفتم بچه های موسسه پرسیدند چه خبر شده؟
 
برای بار دوم سوار تاکسی شدم تا برگردم و نامه اداری را به جریان بیاندازم. جلوی ماشین کنار راننده نشستم. داشتم برای راننده تاکسی درد و دل می کردم و می گفتم چه اتفاقی افتاده که جوانی عقب ماشین سوار شد. صحبت های من را شنید. به کنایه گفت: «بله نه این که ش...
 
 
  • تعداد رکورد ها : 39