صفحه شخصي حميدرضا غريب رضا
ArticleID PicAddress Subject Date
{ArticleID}
{Header}
{Subject}

{Comment}

 {StringDate}
 
 
 
  • روز نوشت سفر اربعين(1)  
  • 1394-09-06 8:15:16  
  • تعداد بازدید : 80   
  • ارسال به دوستان
  •  
  •  
  • بسم الله الرحمن الرحيم

    روز نوشت سفر اربعین (1)

    زیارت دعوت است و لطف... نوعی محبت است... فرصتی است  مثل همه فرصت هایی که بارها برای تغییر برايمان فراهم مي كنند... نمی شود گفت این هدیه الهی، این غرق دریای رحمت شدن، این پرواز تا عتبه بوسی روح بلند انسان کامل بی استحقاق است... حتما مقدمه می خواهد ولی فراهم کردن زمینه اش اصلا سخت نیست... پیش نیازش قلب شیدایی است که صد هزار شکر به برکت حلال زادگی و دعای خیر پدر و مادر و نان حلالشان روزیمان شده و دیگر فقط یک اراده می خواهد و یک خواستن یعنی:  «نیّت»... نیت کن به دیدارشان برسی و صد الله اکبر از معجزه نیت دلدادگان آستانشان... همه اسباب و مقدمات دنیایی را همین نیت کنار هم جور می کند...  حتی نیت زیارت هم که نکرده باشی، به خدا آنقدر مهربان هستند که گاهی «دلتنگی» و «آرزوی»ت را هم به جای نیت می خرند...


    گاهی هم اسباب و مقدمات را جابجا می کنند و تاخیر می اندازند تا تربیتت کنند تا یقین کنی و بدانی که مدیریت عالم در دست خدا و اولیای اوست...

    کاروانی که قرار بود روحانی کاروانش باشم، آماده بود، ویزاها گرفته و بلیطها رزرو شده بود...

    «حاج آقا شما هم گذرنامه را بیاور تا برای شما هم ویزا را بگیریم، خیلی دیر شده»...

    «چشم میارم خدمتتون»...

    گشتم و گشتم ولی خبری از گذرنامه نبود که نبود!!

    کیفی که مدارک را در آن می گذارم چند بار زیر و رو کردم. کشوهای کمد، انباری و خلاصه هر جا را که فکر می کردم و احتمال می دادم گشتم. به دوستانی که فکر می کردم ممکن است گذرنامه پیششان مانده باشد تماس گرفتم ولی فایده ای نداشت...

    فرصت خیلی کم بود. سفر کاروان شروع شد و به مقصد رسید و من غم زده از قافله جاماندم. فکر می کردم چه کار کرده ام که  توفیق زیارت دارد از من سلب می شود؟!

     دیگر تصمیم گرفتم که بروم و  مفقودی گذرنامه را اعلام کنم چون شنیده بودم یک روزه گذرنامه صادر می شود.

    فکری به سرم زد. به خانمم گفتم: خانم جان دست شما برکت دارد، شما کمک کن بلکه توانستی پیدایش کنی. کیف مدارک را دست گرفت و گذرنامه ها را بیرون آورد و یکی یکی کنار می گذاشت. گذرنامه ای را به سمتم دراز کرد و گفت: این نیست؟! خودش بود! پیدا شد. الحمدلله


     نمی دانید چه حالی به من دست داد. هم متحیر شده بودم و هم از خوشحالی بال درآورده بودم. آخر من همین کیف را چندبار گشته بودم. با دقت هم گشته بودم نه سرسری.

    چرا او دید و من ندیدم؟

    شاید خواستند قدر زیارت را بیشتر بدانم... شاید هم جریمه تردید و شک من برای همسفر شدن با کاروان و خدمت به زائران حسینی بود، آخر چند وقت پیش نیت کرده بودم امسال دیگر با کاروان نروم و دست زن و بچه را بگیرم خانوادگی سفر اربعین را بیاییم...

    دنیا که هیچ احساس کردم آخرت را هم به من داده اند... همین که می بینی در را به رویت باز کرده اند و می خواهند به خانه راهت دهند، همین که توفیق خدمت گذاری زائران حسین را پیدا می کنی برای دنیا و آخرتت بس است...

     

    خدایا تو را مانند بندگان شاکرت حمد و ستایش می کنم. حمد مخصوص توست که غم این مصیبت بزرگ را به دلم نشاندی. خدایا شفاعت حسین را در روز ورود به درگاهت روزیم کن و در تقدیرت مرا با صدق راستی در راه حسین و یاران حسین ثابت قدم بدار همانان كه خون دل خویش را در راهش نثار کردند.


     
    نام :
    نام خانوادگی :
    ایمیل :
     
    متن :
    متوسط امتیاز :
    %0
    تعداد آراء :
    0
    امتیاز شما :