صفحه شخصي حميدرضا غريب رضا
ArticleID PicAddress Subject Date
{ArticleID}
{Header}
{Subject}

{Comment}

 {StringDate}
 
 
 
  • از چين تا مسجدالحرام به طرف شهر قم!   
  • تعداد بازدید : 1872   
  • ارسال به دوستان
  •  
  •  
  • great-wall-of-china.jpg - 283x400 - 39.78 kb


    بسم الله الرحمن الرحیم

    لباس بلند عربی پوشیده بود. عمامه سرش نبود ولی پارچه ای رنگی را مثل عمامه به سرش پیچیده بود. لبخند به لب داشت و با چند نفر جوان عرب گرم صحبت بود. اول فکر کردم افغانی است. جلو رفتم که به جمعشان وارد بشوم. چند متری با آن ها فاصله داشتم که رو به من کرد و گفت: ایرانی؟ ایرانی؟ ایرانی کلهم صورة جميلة!
    حالا من که خیلی قیافه نداشتم ولی منظورش این بود ایرانی ها همگی چهرۀ زیبایی دارند!

    2007_12_05_255216.jpg - 364x235 - 137.10 kb

    اتفاقا من هم لباس عربی پوشیده بودم و چفیه سرم بود. عربیم هم که خوب هست. حسابی «مستعرب» شده بودم ولی این بنده خدا از دور فهمید ایرانی هستم!

    به گرمی دستش را فشردم و باهاش روبوسی کردم. تازه فهمیدم طرف  اهل چین هست. عربی را دست و پا شکسته حرف می زد. آنقدر که بندۀ خدا نمی دانست معادل عربی واژه صورت فارسی، «وجه» می شود.

    از همه جالبتر این که فارسی هم بلد بود. حتما به همین خاطر بود که فارسی و عربی را قاطی می کرد تحویل من می داد!

    می گفت در قرن های گذشته ایرانی ها به منطقۀ آنها آمده اند و به مقابر این بزرگان احترام زیادی گذاشته می شود.

    فارسی را خوب می فهمید، بلد بود بخواند ولی نمی توانست فارسی صحبت کند. حنفی مذهب بود. درس دینی خوانده بود و استاد ادبیات فارسی برای کودکان بود. من هم با او عربی حرف می زدم. گفتم شما که نمی توانی فارسی صحبت کنی چطوری استاد زبان فارسی شدی؟

    گفت: من دیوان سعدی و حافظ را از روی متن فارسی می خوانم بعد برای بچه ها به زبان چینی تدریس می کنم.

    خیلی برایم جالب بود. هر دویمان ذوق زده شده بودیم.

    گویی گم شده اش را پیدا کرده باشد، با بقیه خداحافظی کرد و نشستیم با هم به صحبت کردن. چهل سالش بود ولی سرحال و قبراق شوخی می کرد و می خندید.

    می گفت خیلی تلاش کرده برای تحصیل دینی به ایران سفر کند ولی موفق نشده.

    گفتم: شما با این سن هنوز هم می خواهی درس بخوانی؟

    گفت: بله بله خیلی دوست دارم در ایران درس دینی بخوانم. من اهل بیت را خیلی دوست دارم. من عاشق خمینی هستم و عکس او را در خانه به دیوار زده ام.

    feyziye-az.jpg - 300x223 - 31.79 kb

    گفتم: انشاء الله درست می شود. خدا دعایت را مستجاب کرده من را سر راهت گذاشته که بیایی ایران.

    بعد شروع کردم از قم برایش صحبت کردن. از طلبه های خارجی در حال تحصیل، از امام رضا و حضرت معصومه و ...

    قند توی دلش آب می شد. دستش را گرفتم بردم بعثه حج.

    اتفاقا یکی از دیپلماتهای ایرانی که در سفارت چین کار می کرد در بعثه بود. کلی با هم چینی حرف زدند. امتحانش کردم ببینم راست می گوید که فارسی بلد است. کاغذهایی را روی دیوار بعثه زده بودند، حدیث، آیه های قرآن و سخنان امام و رهبری بود. پرسیدم می توانی این متون را بخوانی؟ مثل بچه های کلاس اول که تازه یاد گرفته اند فارسی بخوانند حرف حرف و کلمه کلمه می خواند. تشویقش کردم.

    یکی از روحانیون مجمع جهانی اهل بیت هم آنجا بود. پیشنهاد خوبی داد گفت: حاج آقای اعرافی مسوول جامعه المصطفی امسال حج شرکت کرده. خوب است ایشان و دوستانشان با حاج آقا دیداری داشته باشند تا بتوانند مساله تحصیلشان در ایران را مطرح کنند.

    دنیا را بهش داده بودیم اینقدر خوشحال نمی شد.

    یکی دو روز بعد به همراه چند نفر از عالمان چینی دیدار برگزار شد و قرار شد آن سال تعدادی از طلاب را معرفی کنند و جامعه المصطفی هم آنها را پذیرش کند.