صفحه شخصي حميدرضا غريب رضا
ArticleID PicAddress Subject Date
{ArticleID}
{Header}
{Subject}

{Comment}

 {StringDate}
 
 
 
  • جوان ها را دوست داريم...   
  • 1389-10-25 7:49:14  
  • تعداد بازدید : 357   
  • ارسال به دوستان
  •  
  •  
  • بسم الله الرحمن الرحیم


     

    جوان ها را دوست داریم...

    حمیدرضا غریب رضا

    نامه ای را از اداره ای گرفته بودم و باید برای اداره دیگر می بردم. از نزدیک حرم حضرت معصومه نامه را گرفتم و پیاده تا میدان شهید مطهری رفتم از آنجا هم سوار شدم و رفتم ترمینال. اداره دوم آخر قم نزدیک ترمینال بود. فقط به خاطر بی دقتی صادر کننده نامه و ننوشتن یک کلمه در نامه، مجبور شدم این همه راه را برگردم، نامه را دوباره صادر کرد و دوباره روز از نو روزی از نو.

    برای بار دوم سوار تاکسی شدم تا برگردم و نامه اداری را به جریان بیاندازم. جلوی ماشین کنار راننده نشستم. داشتم برای راننده تاکسی درد و دل می کردم و می گفتم چه اتفاقی افتاده که جوانی عقب ماشین سوار شد. صحبت های من را شنید. به کنایه گفت: «بله نه این که شماها خیلی کار دارید»؟ بعد هم ادامه داد: «راستی سرت را چرا بستی؟ سرت درد می کند»؟

    فهمیدم که با من است، ولی حتی برنگشتم تا نگاهش کنم. خودم را به نشنیدم زدم ولی دنبال پاسخ مناسبی به او بودم. خیلی سخت نبود، می توانستم با ادبیات خودش جوابش را بدهم ولی دنبال راهی برای نفوذ به قلبش بودم. فکر می کردم چطور این برخورد او را با محبت پاسخ بدهم.

    شروع کرد به تماس گرفتن با تلفن همراهش. معلوم شد ورزشکار حرفه ای است و عضو یکی از تیم های معروف جوانان در قم.

    بقیه مسافرها هم پیاده شده بودند، من بودم و راننده و جوان ورزشکار. تاکسی در مقابل اداره ای که من کار داشتم توقف کرد. پول را از جیبم درآوردم و رو به راننده گفتم:

    -        آقا دست شما درد نکند. ممنون. بفرمایید دو نفر کم کنید. کرایه این دوستمان را هم حساب کنید.

    بنده خدا حسابی جا خورده بود.

     به راننده گفت: نه آقا نمی خواد.

     رو به من کرد و گفت: «برای چی»؟

    شاید سوال راننده هم همین بود. من هم به راننده رو کردم و جواب سوال جوان را به راننده دادم. گفتم:«خوب ایشان دو پیام محبت آمیز برای من فرستاد من هم این جوری جواب دادم».

    راننده هم لبخند معناداری زد. وسط ما دو نفر مانده بود. جوان تلاش می کرد راننده را از گرفتن کرایه منصرف کند. محکم به راننده گفتم: «شما کار نداشته باشید کرایه را بگیرید».

    بعد هم رو به جوان کردم و گفتم: «این که قابل ندارد. ما خودمان جوان هستیم و جوان ها را هم دوست داریم».

    از بیرون ماشین برای جوان دست تکان دادم و یا علی گویان خداحافظی کردم.

     

     

    حميدرضا غريب رضا  
    نام :
    نام خانوادگی :
    ایمیل :
     
    متن :
    متوسط امتیاز :
    %0
    تعداد آراء :
    0
    امتیاز شما :