آمريكا و اقليت مسلمان
آمريكا و اقليت مسلمان
منتشر شده در مجله پگاه حوزه
نویسنده: علاء بیومی
مترجم: حميدرضا غريب رضا
هدف اين مقاله، تبيين پيامدهاى حوادث 11 سپتامبر سال 2001، بر مواضع دولت و جامعه آمريكا، نسبت به مسلمانان، به عنوان يكى از اقليتهاى تشكيل دهنده جامعه اين كشور است. براى رسيدن به هدف مقاله، لازم است مقدمه كوتاهى را بيان كنيم و درباره گزينههاى بنيادين پيشروى دولتها و جامعهها، براى ايجاد تعامل با اقليتهاى تشكيل دهنده جامعه، مطالبى را مطرح كنيم.
در اين نوشته، راهكارهاى مزبور، ضمن پنج گزينه اصلى، يعنى استبعادگرايى، تسامح، تلفيق، آميختگى و تكثرگرايى خلاصه شده است. سپس به تبيين وضعيت تكثرگرايى موجود در آمريكا، پيش از وقايع 11 سپتامبر پرداخته و روشن كردهايم كه اين حوادث زمانى به وجود آمد كه اختلاف درباره اقليتها و تاثير آنها بر جامعه آمريكايى بالا گرفته بود؛ بر همين اساس، در بخش پايانى، واكنش دولت و جامعه آمريكا در مواجهه با اقليت مسلمان آمريكايى پس از 11 سپتامبر مورد بررسى قرار گرفته است.
مفاهيمى بنيادين؛ از استبعاد تا تكثر گرايى
دولتها و جوامع، تعامل خود را با اقليتهاى تشكيل دهنده خويش، در قالب چندين گزينه اساسى ساماندهى مىكنند. گزينه نخست كه بيشترين تاثير منفى را دارد، استبعاد گرايى است. منظور از اصطلاح پيش گفته اين است كه اكثريت، وجود گروههاى متعدد درون جامعه را منكر شود. نتيجه اين گرايش، تلاش استبعادگرايان براى ريشه كن كردن گروههاى متفاوت با خود است.
»ديانا اك« استاد اديان دانشگاههاروارد آمريكا معتقد است: استبعادگرايان با جامعه آمريكايى ناآشنا نيستند. در تاريخ آمريكا گروههاى فرهنگى متعصب، با گرايش آنگلو پروتستان به ميدان آمدند كه وجود مخالف را نمىپذيرفتند؛ براى مثال در نيمه قرن 19، استبعادگرايان توان خود را بر ضد اقليتهاى كاتوليك و يهودى متمركز كردند. آنان اين اقليتها را به عدم تلفيق با جامعه آمريكا متهم مىكردند؛ در حالى كه خود اساساً انديشه تلفيق اقليتها با جامعه آمريكايى را رد مىكردند.
گزينه دوم كه تاثير مثبت كمترى دارد، تسامح است. اين مفهوم در فرهنگ امريكايى معناى زيادى پيدا نمىيابد. »ليو ريبفو« استاد دانشگاه جورج واشنگتن معتقد است: با توجه به اينكه طبيعت جامعه آمريكا از مهاجران تشكيل يافته است، تسامح براى آنان مسئلهاى واجب و ضرورى خواهد بود. اين وضعيت براى گروههاى تشكيل دهنده جامعه آمريكايى مرتبط با يكديگر، التزام به ميزانى از تسامح دوسويه را ضرورى مىكند تا امكان همزيستى در اين جامعه پديد آيد. ولى اين مقدار از تسامح قابل توجه نيست.
تسامح از نظرگاه “ديانا اك” در بيشتر مواقع، از موضع قدرت پديد مىآيد؛ نه از موضع ضعف. گاهى تسامح، اكثريت را به حالت خودانتقادى و عدم تجاوز به اقليتها سوق مىدهد؛ ولى نمىتواند موجب ايجاد فهم و احترام دوسويه شود. همچنين بنا به ديدگاه “ليو ريبفو”، پيوند تسامحى، پيوندى سست است و ممكن است در دوران بحران و حوادث بزرگ قوميتى مانند حادثه 11 سپتامبر، از بين برود.
گزينه سوم، تلفيق است كه منظور از اين اصطلاح، اين است كه اجازه داده شود اقليت در بزرگترين نهادهاى شكلدهنده جامعه مشاركت كند. بنا به ديدگاه مصطفى مالك-پژوهشگر هندى مقيم آمريكا- تجربه تاريخى آمريكا اين نكته تأييد مىكند كه تلفيق اقليتها در جامعه آمريكا به شكل تدريجى در برهههاى زمانى طولانى انجام مىشود. به همين جهت نسلهاىمهاجر نخستين از هر اقليتى كه باشند، توانايى تلفيق كامل را نخواهند داشت. اين فرصت براى نسلهاى دوم و شايد سوم پديد خواهد آمد. اين تلفيق با گذر از مراحلى به وجود مىآيد به ويژه در ميان اقليتهاى دينى چندنژاده آمريكا مانند يهوديان، كاتوليكها و مسلمانان.
اقليتهاى سه گانه پيشگفته، از گروههاى نژادى متفاوتى تشكيل شدهاند. براى مثال از مسلمانان به اقليتى دينى تعبير مىشود كه بيشترين تكثر درونى را داراست، زيرا مسلمانان آمريكا اكثريت را تشكيل مىدهند اگر ادعا نكنيم كه به طور تقريبى اين اكثريت نسبت به تمام كشورهاى جهان است. براى اين كه اقليتى مانند مسلمانان در جامعه آمريكا به مرحله تلفيق برسد، بايد سطحى از هماهنگى درونى را در ميان خود به وجود آورد. نخست بايد هويت مشتركى را ميان اعضاى اين جامعه گسترده شود تا مسلمانان خود را به عنوان گروهى داراى هويت مشترك ببينند نه اين كه گروههاىگوناگون و متفاوت نژادى ، ملى و فرهنگى در ميان مسلمانان پديدار گردد. وقتى اين هماهنگى به وجود آمد، مسلمانان خواهند توانست در جامعه آمريكا به عنوان اقليت يكپارچه اسلامى، به مرحله تلفيق برسند.
نكته باقى مانده اينكه تلفيق هر اقليتى در جامعه آمريكايى، هديه اكثريت به اقليت، به شمار نمىرود. تلفيق بعد از مبارزه و تلاش فراوان سياسى و اقتصادى به وجود خواهد آمد. مهارت تاريخى آفريقاييان آمريكا و مبارزه آنان براى به دست آوردن حقوق شهروندى خود، بهترين دليل بر اين مدعاست.
گزينه چهارم، آميختگى است. اين گزينه را بسيارى از كسانى كه قصد دارند اقليتها را در سطوح فرهنگى، دينى و نژادىاستحاله كنند، مىپسندند. اين هدف، با انجام ازدواج و تبليغات دينى و فشار فرهنگى به دست مىآيد. آميختگىگزينه برگزيده حاكم در آمريكا تا نيمه دوم قرن بيستم بود. آنان جامعه آمريكايى را كوره اى مىديدند كه وظيفه آميخته كردن نژاد اقليتهاى گوناگون و تبديل آن به بافت جديد آمريكايى را بر عهده دارد.
پژوهشهاى بنيادين در دانش آميخته سازى آمريكايى (مانند تحقيق جامعه شناس آمريكايى »ميلتون جردن« كه در نيمه دهه شصت قرن گذشته، با عنوان »آميختگى در زندگى آمريكايى: نقش نژاد، دين و اصالت ملى« منتشر شد) تاكيد مىكند كه آميختگى داراى مرزهايى است. آميختگى در نگاه جردن، در مرزهاى بزرگ و در رأس آن در مرز دين متوقف مىشود.
براى مثال كوره آميخته سازى آمريكايى به شكل تاريخى در آميخته كردن پيشينه نژادى و ملى مهاجران اروپايى ساكن در آمريكا موفق گشته است. با گذشت زمان ديگر خاطره اى از هويتهاى ملى مهاجران اروپايى به آمريكا، به ياد نمىآيد؛ مانند هويت ايتاليايى يا انگليسى يا فرانسوى و آلمانى، زيرا فرزندان اين هويتها، در اكثريت سفيد پوست آمريكايى استحاله شدهاند؛ با اين حال، همين كوره آميخته سازى در تغيير دينى اين مهاجران و يكسان سازى دين آنان شكست خورده است، زيرا اديان بزرگ سنتى آمريكا مانند پروتستان، كاتوليك و يهوديت همچنان پابرجا و موثر باقى مانده است.
گزينه پنجم كه تاثير مثبت بسيارى دارد، گزينه تكثرگرايى است. در اينجا منظور از تكثرگرايى اين است كه به اقليتها اجازه داده شود در جامعه در قالبهاى سياسى و اقتصادى تلفيق گردند و در بزرگترين نهادهاى جامعه اى كه در آن زندگى مىكنند، مشاركت نمايند بدون اين كه مجبور باشند از فرهنگ و دين خود به نفع فرهنگ و دين حاكم بر جامعه دست بردارند.
از همين زاويه، »ديانا اك« تاكيد مى كند كه تكثرگرايى به رغم تاثيرات مثبت خود، فرآيندى است كه به دليل سرشت بشرى و همچنين به دليل دشوارى تحقق وحدت كامل، به سختى محقق مىشود. ديانااك، تكثرگرايى را به ابزارهاى متعدد موسيقى متعدد تشبيه مىكند كه با يكديگر يك نوا را توليد مىكند. بدون شك فرآيند دشوارى است كه نيازمند زمانى طولانى است و به آسانى قابل دسترسى نخواهد بود.
به همين جهت تحليلگرانى مانند “بريما كورين”، استاد جامعه شناسى دانشگاه سيركيوس آمريكا، تا اندازهاى براى اين كشور عذر مىآورند؛ به اين جهت كه آمريكا كشورى است كه بيشترين حالت تكثرگرايى را به ويژه در زمينه دينىداراست. تا جايى كه اديان بزرگ آمريكايى مانند مسيحيت به شكل درونى بالاترين درجههاى تكثرگرايى را دارا هستند.
در پايان، لازم است به حقيقت مهمى اشاره كنيم. تعيين كننده وضعيت اقليتها در هر جامعه و موضع آن جامعه نسبت به اقليتها(استبعاد، تسامح، تلفيق و …)، در حقيقت نهادهاى بزرگ آن جامعه و در رأس همه آنها، نهادهاى سياسى، قانونگذارى و دولت است؛ براى مثال اگر دولتى شكل بگيرد و قصد سياستگذارى يا تصويب قوانينى داشته باشد كه به ساماندهى وضعيت اقليتها بينجامد، قاعدتا اين قوانين تاثير زيادى بر وضعيت اقليتهاى جامعه خواهد گذاشت.
اين ديدگاه نقش جامعه را برابر حاكميت، در فرآيند تلفيق، كم رنگ نشان نمىدهد. جامعه نيز با افراد و نهادهاى مدنىخود، نقش بزرگى را در گسترش تفاهم و احترام دوسويه ميان گروههاى تشكيل دهنده آن بازى مىكند؛ ولى وقتىتبعيض در قوانين دولت و نهادهاى بزرگ دولتى و همچنين در ميان نخبگان حاكم رسوخ پيدا كند، دشوار است كه جامعه بتواند به تنهايى وحدت مطلوب را به وجود بياورد.
تكثرگرايى آمريكايى پيش از 11 سپتامبر
“چارلز هيرشمان”، استاد دانشگاه واشنگتن معتقد است كه جامعه آمريكايى در آغاز متسامح يا دين دار نبود. نسبت دينداران در جامعه آمريكا، در سالهاى پايانى قرن 18 از يك پنجم تجاوز نمىكرد. همچنين تسامح دينى ويژگى حاكم بر پيروان اديان آمريكايى نبوده است. برخى فرقههاى دينى پروتستان كه از اروپا به دنبال به دست آورى آزادى دينى، به دنياى جديد مهاجرت كرده بودند، به هيچ وجه با ديگران تسامح نداشتند. به همين دليل يهوديان، كاتوليكها و فرقههاى مسيحى ديگر(غير از پروتستان)، دچار تبعيضهاى فراوانى گشتند؛ به همين دليل، هيرشمان معتقد است كه عامل فعال شدن كليساهاى آمريكايى و جذب آمريكايىها به دين، درحقيقت همان جنگ پيوسته فرقههاى دينى در آمريكا است. همچنين اين حالت موجب شده كه فرقههاى دينى تحت فشار، براى به دست آوردن آزادى دينى بيشتر، مطالبات خود را مطرح كنند. به همين جهت آزادى و تكثرگرايى آمريكايى، پيامد ستيز ميان فرقههاى دينى آمريكايى است؛ نه اين كه تكثرگرايى موجود،علت پديد آمدن ستيز فرقهها باشد. همچنين هيرشمان معتقد است كه تعصب دينى در آمريكا تنها بيانگر نوعى تعصب نژادى است.
بعد از مبارزهاى طولانى، اقليتهاى دينى مانند كاتوليكها و يهوديان، و اقليتهاى نژادى چون آفريقايىها و آسيايىهاى آمريكايى، توانستند حقوق و آزادىهاى بيشترى را در جامعه آمريكايى به دست آورند؛ هر چند به مقدار زيادى دچار آميختگى فرهنگى شدند.
انقلاب مدنى آمريكايى، در نيمه دهه شصت قرن بيستم به اوج خود رسيد. اين حالت موجب شد كه جامعه آمريكايى از چندين دگرگونى فرهنگى، اجتماعى و سياسى كلان گذر كند از جمله: جنگ ويتنام، انقلاب آفريقاييان آمريكايى براى به دست آوردن حقوق شهروندى خود، گسترش انقلاب فرهنگى و انديشههاى چپ در ميان جوانان آمريكايى. اين انديشهها، جامعه آمريكا را به سمت خود انتقادى بيشتر سوق داد.
همچنين اين دگرگونيها باعث افزايش تكثرگرايى در آمريكا شد. اين تكثرگرايى با باز شدن دروازههاى مهاجرت به سوىآمريكا مرتبط شد. “بريما كورين” درباره اين مساله به دگرگونى قوانين مهاجرت در سال 1965م اشاره مىكند به گونه اىكه باعث شد ساليانه نزديك به هفتصد هزار مهاجر جديد به آمريكا وارد شود. تنها در دهه نود، نه ميليون مهاجر وارد آمريكا شده است. با توجه به سير معكوس نسبت مواليد در جامعه آمريكا، آمارهاى كنونى بيان مىكند كه يك پنجم آمريكاييان جديد از مادرانى خارجى به دنيا آمده اند. اين نسبت در مناطقى كه مهاجران متمركز هستند افزايش مىيابد. 77% مهاجران در آمريكا در شش ايالت اصلى آمريكا يعنى كاليفرنيا، نيويورك، تگزاس، فلوريدا، نيوجرسى و آلينوى ساكن هستند.
“كورين” معتقد است دهههاى اخير شاهد يكى از بزرگترين امواج مهاجرت به آمريكا بوده است. روشن است كه اين موج نو در مقايسه با موجهاى گذشته از حقوق و آزاديهاى بيشترى برخوردار بوده. اين بهرهمندى بيشتر به جهت پديدآمدن علتهاىمتعددى است كه نخستين علت آن تكثرگرايى فرهنگى حاكم بر آمريكا از دهه شصت مىباشد. اين حالت اقليتها و مهاجران جديد را تشويق نموده هويتهاى فرهنگى و دوگانگى خود را حفظ كنند و استحاله شدن در جامعه آمريكايى را نپذيرند. بايد به اين عامل، پيشرفت وسايل ارتباطى را نيز افزود چرا كه اين پديده، فرآيند ارتباط مهاجران به وطن و فرهنگ اصيلشان را آسان ساخته است. مساله مهم ديگر كه عامل سوم به شمار مىرود، پديده بازگشت دين است كه در آمريكا و جهان از دهه هفتاد در قرن بيستم گسترده شده است. ” هيرشمان” معتقد است دين و ديندارى نقش روزافزونى را در تشكيل پيوند مهاجران جديد با جامعه آمريكايى داشته است. جامعه آمريكايى با مرور زمان بيشتر ديندار شده است علاوه بر اين، اديان ذوب شدن را نمىپذيرند و مانعى قوى در برابر كوره ذوب سازى دين خواهند بود.
ويژگى نهادهاى دينى در آمريكا، دارا بودن ميزان بالايى از توانايى و درآمد است. اين نهادها كاملا مستقل از حاكميت هستند. در عين حال قدرتمندند و براى جذب دينداران جديد رقابت مىكنند. به همين جهت نهادهاى دينى آمريكايى تا اندازه زيادى به خدمت رسانى اجتماعى و فرهنگى و در برخى موارد اقتصادى، به مهاجران جديد پرداخته اند. به جهت غربت و نيازمندى اين مهاجران جديد كه همچنان در فرهنگ و زبان مادرى خود مستحكم هستند، اين نهادهاى دينى، پناهگاهى اساسى براى آنان به شمار مىآيد.
عامل چهارمى كه “بريما كورين” مطرح مىكند اين كه مهاجران و اقليتها در برابر اكثريت، دست روى دست نمى گذارند بلكه دائما و با كوشش فراوان براى به دست آورى آزاديها و حقوق بيشتر تلاش مىكنند: در ميان خود تشكل ايجاد كرده، با شخصيتهاى سياسى آمريكا فعاليت مىكنند و با مهاجران و اقليتهاى ديگر ائتلاف برقرار مىنمايند. او به تلاش روزافزون مسلمانان آمريكا براى فعاليت با اقليتهاى ديگر اشاره كرده و بيان مىكند اين تلاش باعث شده، نهايتا بسيارى از سياستمداران آمريكايى، اسلام را به رسميت بشناسند و از اديان سه گانه آسمانى – نه تنها مسيحيت و يهوديت- به عنوان منابع ارزشها و معتقدات آمريكايى نام ببرند.
از سوى ديگر اوج گيرى عوامل پيش گفته كه توجه به تكثرگرايى را در جامعه آمريكايى بيشتر كرده، با پيدايش عوامل متضاد ديگرى در همين دوران مرتبط است. اين عوامل در طول دو سده اخير، آغاز به شكل گيرى كرده است. مىتوان اين عوامل را با پديده رشد جناح راست آمريكايى، به ويژه برخى گروههاى راستگرا كه تكثرگرايى را براى جامعه خطرناك مىدانند، مرتبط دانست.
تفسير واحدى از رشد جناح راست در آمريكا وجود ندارد. برخى معتقدند كه آمريكا (سرزمينى كه داراى 200 شبكه تلويزيونى و 1500 راديوى دينى است) در جهان غرب، متدين ترين جامعه به شمار مىرود. طبيعت اين سرزمين به شكلى نسبى ديندار و محافظه كار است. اين ديدگاه را “جان ميكلسويت” و “ادريان ولدريدج” در كتاب جديد خود با نام »ملت راست« مطرح كرده است.
ديدگاه پيشين را نويسندگان راستگراى آمريكايى مىپسندند. »ساموئل هانتينگتون« در كتاب جديد خود با نام »ماكيستيم؟« چالشهاى هويت ملى آمريكا” با تفكرى كه آمريكا را سرزمين مهاجران چندنژاده و چندفرهنگه معرفى مىكند، مخالفت كرده است. وى برخلاف اين ديدگاه، معتقد است كه آمريكايىهايى كه در اواخر سده هجده ميلادى استقلال آمريكا را از استعمار انگليس اعلام كردند، مجموعه اى هماهنگ از مهاجران انگليسى پروتستان بودند كه از اروپا و به ويژه انگلستان، به دنياى جديد مهاجرت كرده بودند تا در آنجا سكونت هميشگى يافته، آنجا را آباد سازند. به همين دليلهانتينگتون به مهاجران جديد و همچنين به ادعاهاى جناح چپ آمريكايى درباره تكثرگرايى، به عنوان تهديدى براى هويت آمريكا، مىنگرد.
پديده رشد راستگرايى در آمريكا، طى دو دهه اخير، در قالب پديده هاى متعددى آشكار شده است؛ از جمله گسترش ديندارى، رشد نفوذ سياسى گروههاى متدين مسيحى، تلاش اين گروهها براى ايجاد تشكّل سياسى، رشد نفوذ جمهورى خواهان در پارلمان و مجلس سناى آمريكا، گسترش نظريات راستگرايانه در سطح اخلاق آمريكايى و محبوبيت برخى انديشمندان مخالف با مهاجرت و تكثرگرايى.
نكته مهم اين است كه اين عوامل با حوادث 11 سپتامبر مرتبط نبوده است. عوامل پيش گفته علتهايى ريشهاى است كه طى سدههاى متعدد به وجود آمده است. به همين دليل حوادث 11 سپتامبر در خلاء پديد نيامده، بلكه در جامعه اى به وجود آمد كه دوره اى از ستيز نيروهاى راستگرا در حال رشد و نيروهاى چپ حاكم در دهه شصت را تجربه كرده بود.
مسلمانان و تكثرگرايى آمريكايى بعد از 11 سپتامبر
در بخش گذشته وضعيت تكثرگرايى در جامعه آمريكا را پيش از وقايع 11 سپتامبر، شرح داديم. در اين دوره به اندازه زيادى، نگاه باز و آزادى به دست آمده توسط اقليتهاى آمريكايى را مشاهده مىكنيم كه اين امتيازها بعد از مبارزهاى طولانى از نيمه دهه شصت قرن بيستم به دست آمده بود و توضيح داديم چگونه اين تكثرگرايى آمريكايى، در دو دهه پايانىقرن بيستم، با رشد نيروهاى راستگراى آمريكايى، مورد تهديد قرار گرفت.
وقايع 11 سپتامبر، دست كم به دو علت اساسى، اين تهديدها را افزايش داد:
1. حوادث 11 سپتامبر و جنگ با تروريسم، هر دو، نقش جامعه را در رويارويى با دولت آمريكا كاهش داد. اين كاهش مواجهه، عكس العملى متناسب با دورههاى بحران بود كه افزايش نفوذ دولت و نقش آن را در جهت دهى و به كارگيرىتوانايىهاى جامعه مىطلبيد.
اين پديده، مطالبات را براى دخالت دولت و قوه مجريه به جهت تامين امنيت ملى آمريكا، افزايش داد. تا جايى كه نظرسنجى كه مركز پژوهشهاى دانشگاه كورنيل آمريكا در اواخر سال گذشته انجام داد نشان داد 44% آمريكاييها معتقدند كه حكومت آمريكا بايد حقوق شهروندى مسلمانان آمريكا را محدود نمايد.
2. رشد نوعى ملى گرايى آمريكايى خطرناك كه به تركيب مسايل دينى با نوعى احساسات و انديشههاى سطحى و آرمانى قوميتى پرداخته است. در اين گرايش، مردم آمريكا خود را ملتى آرمانى و داراى رسالت نيكى مىبينند و در عين حال خود را قربانى نفهمىهاى ديگران مىدانند. “آناتول ليفين”، پژوهشگر دانشكده كانرنيگى مركزى كه درباره مسائل مربوط به صلح به پژوهش مىپردازد) معتقد است كه خطر اين گرايش قوميتى، در سادگى و آميختگىاش با مسايل دينى نهفته است. اين گرايش به آسانى مىتواند مورد سوء استفاده سياستمداران آمريكايى (براى بسيج كردن ملت آمريكا بر ضد مخالفان داخلى و خارجى)، قرار بگيرد.
در سايه عوامل و شرايط پيش گفته، مىتوان ادعا كرد كه وضعيت مسلمانان به عنوان اقليتى در درون جامعه آمريكا، در سه سطح اساسى، از حوادث 11 سپتامبر متأثر شده است:
در سطح مثبت، به رسميت شناختن اسلام و مسلمانان و نهادهاى دينى اسلامى به عنوان بخشهاى اساسى جامعه آمريكا. اين به رسميت شناسى از سوى بالاترين سطوح رهبرى سياسى آمريكا از جمله رييس جمهور آمريكا مطرح شد كه باعث خشمگين شدن برخى رهبران تندروى راستگرا گرديد.
مىتوان گفت، اين بحران باعث افزايش احساس هويت از سوى مسلمانان آمريكا شد و نيازمندى به همبستگى و همكارى با يكديگر و همچنين فعاليت در سطوح سياسى و حقوقى را براى دفاع از حقوق و آزادىهايشان بيشتر درك كردند.
از جنبه منفى نيز اين بحران باعث شد ادعاهاى گروههاى مخالف با تكثرگرايى، اقليتها و مهاجران بيشتر شود. در اين جا لازم است توضيح دهيم كه ادعاهاى منفى اين گروهها، تنها مسلمانان را هدف نگرفته بلكه در برخى موارد اقليتهاى ديگر آمريكايى مانند مهاجران آمريكاى لاتين را بيشتر تحت فشار قرار مىدهد. ساموئل هانتينگتون، در كتاب پيشگفته، به دليل حجم بالاى مهاجرت از سوى آمريكاى لاتين و سرعت رشد جمعيت آنان در مقايسه با اقليتهاى ديگر، به شكل مبنايى اين مهاجرتها را هدف حمله قرار داده است.
مشكل اين است كه فشارها و لهجه دشمنى كه نسبت به مسلمانان در آمريكا اعمال مىشود، به هيچ وجه با حجم حضور آنان در آمريكا متناسب نيست. همانگونه كه برخى نويسندگان مانند “آناتول ليفين” معتقدند، از دشمنى با اسلام به بدترين شكل سوء استفاده مىشود و براى توجيه انديشههاى راستگراى تندرو، خطر اسلام بزرگنمايى مىگردد. هانتينگتون در آخرين كتاب خود، به روشنى اين ديدگاه را مطرح كرده است. او در بسيارى از بخشهاى كتابش، از خطر اساسى مهاجرتهاى آمريكاى لاتين براى جامعه آمريكايى سخن مىگويد؛ اما على رغم اين مطلب، در پايان كتاب، اين ديدگاه را ترويج مىكند كه دشمنى با اسلام مىتواند وسيلهاى براى همبستگى آمريكايىها پيرامون هويت خود باشد.
گزارشهاى مربوط به حقوق شهروندى مسلمانان در آمريكا، بيانگر حقيقت مهم ديگرى است كه بايد به اين مسئله افزود و آن نيز افزايش تبعيض بر ضد حقوق مسلمانان آمريكايى از سوى نهادهاى دولتى و قوه مجريه است. جديدترين گزارشهاى ويژه درباره حقوق مسلمانان در آمريكا در سال 2003 ميلادى توسط “انجمن ارتباطات اسلامى آمريكا” (يكى از بزرگترين نهادهاى حقوق مدنى مسلمانان آمريكا) تهيه شده است. اين گزارش بيانگر اين نكته است كه تا سال 2002 ميلادى، محلهاى كار، نخستين منبع اعمال تبعيض بر ضد مسلمانان به شمار مىآمد. بر اساس گزارش اين انجمن، در همين سال، نسبت تبعيض مراكز كارى بر ضد مسلمانان، با نسبت تبعيض نهادهاى دولتى، به عنوان منبع نخست اعمال تبعيض مساوى شد؛ ولى در سال 2003 ميلادى، نهادهاى دولتى با كسب 29 درصد از نسبت حوادث تبعض آميز بر ضد مسلمانان، در مرتبه نخست و مراكز كار با كسب آمار 23 درصد، در مرتبه دوم قرار گرفتند.
عامل چهارم اينكه وقايع سپتامبر، فرصتى را براى گرايشهاى استبعادى و دشمنى با مسلمانان آمريكا فراهم آورد تا به شكل كلى مسلمانان غرب و به شكل خاص مسلمانان آمريكا را به عنوان گروههايى معرفى كنند كه تلفيق با جوامع غربى را نمىپذيرند و ارزشهايى متعارض با آزادى و تكثرگرايى دارند. استبعادگرايان انديشه تلفيق مسلمانان در جوامع غربى را به شكل مبنايى رد مىكنند، بلكه تفكر استبعادگرايان، در بيشتر اوقات، آنان را به سوى اعمال تبعيض بر ضد مسلمانان و تجاوز به حقوقشان مىكشاند.
در نهايت ضرورى است بيان كنيم كه چهره حقيقى پيامدهاى وقايع 11 سپتامبر، بر موضع جامعه آمريكا نسبت به اقليت مسلمان اين كشور، هنوز به شكل كامل شفاف نشده است. چند سال آينده، در وضوح اين چهره، نقش مهم و موثرى خواهد داشت. همچنين، مسلمانان آمريكا در برابر حوادث دست روى دست نخواهند گذاشت و فعاليت آنان، در اين برهه، براى دفاع از حقوق و جايگاه مسلمانان در جامعه آمريكا، بيشترين تاثير را بر موضع جامعه آمريكايى نسبت به مسلمانان طى چند سال آينده خواهد داشت.
