میراث مقابل و ارزش های دینی آینده؛ گفتگوی اسلام و مسیحیت
میراث مقابل و ارزش های دینی آینده؛ گفتگوی اسلام و مسیحیت
نگاهی به کتاب “مستقبل الحوار الاسلامی- المسیحی”
منتشر شده در مجله پگاه حوزه
نويسنده: عبدالرحمن حللی
مترجم: حمیدرضا غریب رضا
آينده جهان، اولويت نخست كسانى است كه به مسائل جهان اسلام توجه دارند. گر چه اين مسأله دير مطرح شده است ولى طرح اين بحث، به ويژه در فضاى فرهنگى روز، بيانگر فهمى نسبى از ضرورت توجه به حال و گذشته در يك زمان است. به استقبال آينده رفتن، تنها زمانى ممكن است كه نگاهى خودى و صحيح به حال و گذشته خود داشته باشيم. وقتى متعلق اين نگاه، آينده اديان و روش ارتباط ميان پيروان اديان باشد، در حقيقت به ارتباط حساسى ميان افراد و جوامع در جهان امروز توجه شده است. به طور قطع ارزشها و مفاهيمى بر جهان امروز حاكم است كه با ارزشها و مفاهيم گذشته متفاوت است. اين ارزشها از تاثيرات دگرگونيهاى سياست جهانى و پيمانها و ارزشهايى تاثير مىپذيرد كه ميراثى از اين دگرگونىها، به معيارهايى براى ارتباطات و موضعگيرىها تبديل شده است.
دارالفكر دمشق تلاش دارد، با نشر كتابى به نام “آينده گفتگوى اسلام و مسيحيت”، به استقبال آينده روابط ميان مسلمانان و مسيحيان جهان برود. اين حركت، با گفتگويى ميان دو شخصيت كه نماينده و كارشناس اين موضوع به شمار مىآيند، انجام شده است. از جانب مسلمانان “حميده نيفر” شخصيت دانشگاهى تونسى و عضو گروه گفتگوى اسلام و مسيحيت(GRIC) و از سوى مسيحيان فرانسوى زبان عرب، پدر موريس بورمانس، در اين گفتگو شركت كرده اند. هر يك از دو طرف بازنگاهها و ديدگاههاى خود را درباره اين موضوع مطرح كردهاند.
نيفر در ابتدا به بررسى حالت برخورد ميان عقل و ايمان كه در سده پيشين مستحكم شده بود، اشاره مىكند و مىگويد: قرن كنونى نوسازى هويت دينى را تجربه مىكند. در قرن كنونى با چالشهاى جديدى رو به رو خواهيم شد كه علم به جوامع تحميل كرده است. وى برخى ملاحظات خود را درباره مسير گفتگوى اسلام و مسيحيت مطرح مىكند. آغاز اين گفتگو از سوى مسلمانان، پاسخ به دعوت كاتوليكها بود كه از سوى مجمع واتيكان مطرح شد؛ اين مجمع به عدم تعصب ورزى، نسبت به اديان غير مسيحى دعوت مىكرد. همايشهاى بسيارى برگزار شد، ولى اين نشستها به دليل گفتمان دفاعى و تلاش براى شكست خصم، ثمره تاثيرگذارى براى گفتگوكنندگان نداشت و بيشتر به گفتگو با خود شباهت داشت؛ ولى مسئوليت اين شكست، تنها بر عهده مسلمانان نبود؛ به وِيژه اينكه بسيارى از مشكلات، در پى مواضع سياسى كليسا، و تاريخ ستيزهاى تلخ به وجود آمده بود.
به نظر مىرسد خطرناكترين مسألهاى كه رويكرد مسلمانان را در اين زمينه ناكارآمد مىكند، نگاه سطحى به مسايل مشترك و اختلافى ميان اسلام و مسيحيت است؛ به ويژه عدم رعايت چندگانگى سطح گفتمان قرآنى مرتبط با نصارا و اهل كتاب.
مسأله موضع قرآن نسبت به مسيحيان، با رابطه مضطرب آنان با گفتمان قرآنى پيوند محكمى دارد. در اين مسأله نمىتوان به تعدد وجوه قرآن استناد كرد، زيرا لازمه اين استناد، انكار خطوط كلى قرآنى است كه موضع ما را نسبت به زندگى و جهان مشخص مىكند.
در نظر داشتن بستر تاريخى آيات، به اين معنا نيست كه مفسر نسبت به اين خطوط كلى كه پشتوانه بزرگ متن قرآنى است، اهمال بورزد. براى مثال برخى با مشاهده آيات مرتبط با مدارا و جدال احسن، در كنار آيات هشدار دهنده نسبت به يهود و نصارا، با توجه به دو موضع متضاد، دستهاى از آيات را بر دسته ديگر حاكم دانستهاند. با چنين قرآئتى نمىتوان در مفهوم گفتگوى اديان، تحول ايجاد كرد؛ به گونه اى كه بر ويژگىهاى تاريخى و روحى هر تجربه تاكيد نمود. چنين قرآئتی نمىتواند راه حلى علمى را در برابر اديان قرار دهد تا با تكيه به اين راه حل، بتوان متون بنيادين هر دين را تشريح كرد و معانى ويژه و نمادين آن را فهميد.
مهمترين نكته در حركت مسيحيت كاتوليك از دهه هفتاد، به ويژه در زمينه گفتگو، به رسميت شناختن ايمان اسلامى و تلاش مسلمانان براى رسيدن به حقيقت بوده است؛ در حالى كه نخبگان مسلمان براى اين تحول اهميت چندانى قائل نشدند، زيرا كمترين مرز ضرورى براى گفتگو، به رسميت شناختن رسالت پيامبر اسلام(ص) است.
مسلمانان على رغم نياز شديد به گفتگو و دستآوردهاى دينى و فكرى كه از گفتگو انتظار مىرود، نسبت به گفتگو زهد ورزيدند و طبيعتاً اين تحول در سايه اين زهد ورزى محقق نشد. گرايش مسلمانان در گفتگو به دو گروه تقسيم مىشود: گروه اقدام گر كه به طمع هدايت مسيحيان وارد گفتگو مىشوند و گروهى كه به علت باور به تحريف، از گفتگو سرباز مىزنند.
نيفر تلاش مىكند، گروه سومى را معرفى كند: كسانى كه تلاش دارند، مسأله گفتگوى اديان را با توجه به نزديك شدن به ديدگاه قرآنى نظريه پردازى كنند. اين گروه، ميان سه سطح گفتمان قرآنى در اين مسأله، تفاوت قائل مىشوند: “زمان قرآن”، “كليات قرآنى” و “حقيقت تضاد”. اين سه سطح از هم متفاوت و در عين حال مكمل هم هستند. بر اين اساس، نيفر مبنا، ديدگاهى را مطرح مى كند كه آياتى وجود دارد كه از اعتقاد مشترك ميان مسلمانان و ديگر اديان سخن مىگويد. ضرورتا اين سطح از گفتگو با دست برداشتن اهل كتاب از ميراث دينى خود ملازم نيست. بنابر اين ديدگاه، گفتگو به ابزارى براى بهره بردارى از ارزشهاى دينى در ميراث طرف مقابل تبديل خواهد شد.
وى در اين زمينه به تجربه “شاردو فوكو” (1858-1916) و تجربه “لوى ماسينيون” (1883-1962) اشاره مىكند. اين دو شخصيت در برابر سياستهاى استعمارى فرانسه مقاومت كردند و با تاثير پذيرى از پيوند و گفتگويى كه با مسلمانان داشتند، تصحيح موضع نسبت به مسلمانان را پشتيبانى كردند.
به عكس برخى نخبگان جديد مسلمان، نسبت به بعد معنوى دين بى رغبت شدند و مسائل معنوى را خرافى و جاهلانه شمردند، بدون اين كه بتوانند جايگزينى ارائه كنند، بلكه تقريبا عموم نخبگان ما در عدم تعامل با ميراث دينى خود اتفاق نظر دارند. اين نخبگان با نگاهى گزينشى، مسائل را تنها در دو قطب سنت و مدرنيسم تحليل كردند. اين نگاه موجب شد كه زندگى فكرى، سياسى و اجتماعى گرفتار تضادى بى پايان گردد. در مقابل، مخالفان اين گرايش(اصولگرايان) نتوانستند، ميان فهم كهن و فهم نوين فرهنگ سازى نموده و انديشههاى فرا تاريخى بنياد نهند.
تراژدى نخبگان(چه نخبگان مدرن و چه نخبگان سنتى) در طرحهاى فكرى ارائه شده نيست، بلكه مشكل اساسى، در قشرى بودن فرهنگى است كه به آن تكيه دارند. اين قشرى بودن در دو گروه، مشابه است. اين قشرى گرى موجب مىشود كه گفتگو پذيرفته نشود، تفرقه به بار آيد و مانع ايجاد هر گونه استقلال فرهنگى و سياسى خواهد شد.
سپس نيفر، نمونههايى از پاسخ به دعوت واتيكان در دهه هفتاد به گفتگو را بررسى مىكند. به رغم جمعيت اندك مسيحى كه در منطقه مغرب عربى زندگى مىكنند و بیگانه به شمار مىآيند، پاسخهاى مغربى به اين دعوت بيشتر بوده است. همين مسأله باعث شد تا پاسخهاى اين منطقه در مقايسه با پاسخهاى مشرق عربی با جرأت بيشترى مطرح گردد. بيشتر اين پاسخها، پيرامون چالشهايى متمركز شده بود كه دو طرف را به خود مشغول كرده بود. اين پاسخها از مضطرب بودن مفهوم گفتگو پرده برمىداشت. گفتگو در ديدگاه آنان، تنها در محدوده اظهار نظر، مجادله عقايدى و نزديك كردن ديدگاهها خلاصه مىشد. در موارد اندكى به رابطه تكاملى ميان انديشه و عینیت خارجى كه هنگام بررسى مسأله مطرح شده، توجه شده است.
مشاركت مسلمانان در اين گفتگوها بيانگر كمترين سطح همسويى نيز نبوده است. اين كاستىها انگيزه شد تا گروه مباحثه اسلام و مسيحيت (RGIC ) در سال 1977م در فرانسه تشكيل شود و با تكيه بر دو عنصر ايمان و انديشه انتقادى، آداب گفتگوى موثر را پى ريزى نمايد. اين گروه طى بيست و پنج سال، پنج پژوهش را ارايه داده است.
گفتگو ميان مسلمانان و مسيحيان، امرى ضرورى است؛ زيرا اين گفتگو درآمدى بر گذر از بحران دينى در جهان اسلام و عرب است. در اين گفتگوها، دو طرف با يكديگر اختلاف دارند و با يكديگر نيز در تجربه انسانى و قدرت در ارائه جايگزينها، همسطح هستند؛ به شكل دوسويه به هم گوش فرا مىدهند و از مرحله سخن گفتن درباره طرف مقابل، به مرحله گفتگو با طرف مقابل منتقل خواهند شد. رسيدن به اين مرحله، نيازمند درمان فكرى جديدى است كه مىتوان آن را “دانش كلام جديد” ناميد. اين درمان بر سه محور تكيه دارد: محور متنى، محور عقايدى و محور معنوى.
نيفر تلاش دارد، در پژوهش خود درباره “شخصيت حضرت عيسى(عليه السلام) در گفتمان قرآنى”، اين گرايش را اجرا نمايد. او با استفاده از روش گفتگو و از زاويه همبستگى فرهنگى ميان دو دين، اين ديدگاه را نظريه پردازى مىكند، زيرا وجود اختلافها نبايد موجب از بين بردن پيوندهاى بسيار مهم گردد. او در اين تلاش فكرى، به رعايت منطق درونى ساختار قرآنى ملتزم مانده، از روح درگيرى و منطق افحام خصم دورى كند و در پايان به اين نتيجه مىرسد كه مسيحيت نزديكترين دين به اسلام است.
“موريس بورمانس” نيز ديدگاه خود را با سخنان پاپ متوفى، “يوحنا پولس دوم” آغاز مىكند. او طى اين سخنان تاكيد مىكند كه فهم دو سويه اسلام و مسيحيت روشن خواهد كرد كه اين دو دين با هم متعارض نبوده، در خيرخواهى براى نوع انسان با هم توافق دارند. بورمانس با تاكيد بر نازايى دوره مجادله و ستيز دينى مىگويد: اين روش هيچ راه حلى ارايه نكرده است. همچنين با توجه به چالشها و شرايط متغير جهانى، گفتگو را ميان تمامى انسانها ضرورى مىداند. او ديدگاه خود را با استفاده از مجموعه اى از عناصر بيان كرده است. به شكل خلاصه، ملاحظاتى كلى را درباره گفتگوى اديان، از نگاه “جان كلود باسى” مطرح مىنمايد. او نهادهاى مسيحى و اسلامى فعال در گفتگوى اديان را مطرح كرده، اسناد و فعاليتهاى اين نهادها را بررسى مىكند. از ديدگاه او، اين فعاليتها نشان دهنده رسمى قشرى، نپختگى، ارتجاعى بودن و جهل متبادل ميان دو طرف است.
وى پيشنهاد مىكند كه ديدارهاى ميان اديان به دو شكل انجام شود: همايشهاى مردمى براى تودههاى مومنان، با هدف ايجاد همكارى در زمينه ارزشهاى مشترك ميان اديان، و جلسات اختصاصى نخبگان با تمركز بر روشن سازى زمينههاى نزديك سازى باورها و احساسات دينى. او از پروژه گروه (GRIC ) تمجيد مىكند و در اين زمينه، متون رسمى كليساى كاتوليك درباره گفتگو با مسلمانان را مطرح مىكند. سپس نامه عمومى پدر يوحنا پولس دوم و مواضع اصولى مسيحى را در گفتگو با مسلمانان مطرح مىنمايد كه خلاصه اين مواضع، پذيرش ديگران با روح ميهمان پذيرى ابراهيمى و تفاهم در راه به رسميت شناختن متبادل و همزيستى مسالمت آميز، به جهت تعاون سازنده، و گفتگو در آستانه و زير سايه الهى و همچنين توبه به سوى خداوند و مصالحه با ديگران است. سپس ارزشهايى را كه در مسيحيت موجب احترام مسيحيان به ديگران و همزيستى معنوى ميان دو طرف مىگردد، مطرح مىکند.
او مسيحيان و مسلمانان را به آزادسازى ارزشهاى دينى از تاريكىهاى تاريخى كه مومنان به نام دين مرتكب مىشوند، دعوت مىكند. همچنين مسيحيان را به آزادشدن از پيشداورىهاى نادرست كه به فراوانى درباره اسلام گسترده شده، فرامىخواند. بنا به ديدگاه او، هيچ كس حق ندارد كه گوهر اسلام را در نمونههاى تحقق يافته تاريخى منحصر نمايد. همچنين مسلمانان را به آزاد شدن از پيشداورىهايى كه حقيقت دين مسيح را مشوش نشان مىدهد، دعوت مىكند. او راهكارهايى ضرورى را براى همكارى انسانى در جهت پيشبرد جامعه بشرى مطرح مىكند. هدف از بیان اين راهكارها را ابتكار پيوندهايى نو از سوى مومنان ميان انسان و طبيعت و همچنين ميان فن آورى و طبيعت با هدف ايجاد حاكميت انسان بر غرايز خود مىداند. گفتگوى معنوى، نقش مهمى در تبيين زمينههاى ممكن تلاقى، در بستر زندگى مسلمانان و مسيحيان و مشكلات و ديدگاههاى فردى و اجتماعى آنان دارد.
بورمانس در پايان، بحث خود را با بيان مهمترين مشكلات باقى مانده نزد دو طرف گفتگو و همچنين موانع گفتگوى معاصر، به پايان مىبرد. در اين بخش به مسايل مربوط به خوردنىها و نوشيدنىها، ازدواج ميان اديان، وظيفه تبليغ و تبشير و مشكل اقليتها اشاره مىكند. خطرناكترين مشكل از ديدگاه او، سوء تفاهم ميان جوامع اسلامى و غربى است. او از اين كه بايد سخنرانى خود را با اكتفا بر مشاركت مومنان در ارزشهاى دنيايى به پايان ببرد، اظهار تاسف كرده، معتقد است ارزشهاى بلندترى وجود دارد كه با مسير معنوى مومنان مرتبط مىباشد. در اين بستر معنوى، مسيحيان و مسلمانان مىتوانند نشان دهند، مسايل بسيارى وجود دارد كه در گزينه دينى آنان، ميانشان تقسيم مىشود.
مهمترين ملاحظه اى كه نيفر درباره ديدگاههاى موريس بورمانس -در حالى كه موريس يكى از پدران تبشيرى سفيد پوست در آفريقا مىباشد- مطرح مىكند، مطرح نكردن دو مسأله اساسى در اين موضوع است: ارتباط تبشير و گفتگوى اديان و همچنين عوامل مهم در تحول انديشه دينى كاتوليكى به ويژه در دوران معاصر و مواضع سياسى كليسا در مسايل گوناگون.
بورمانس مانند نيفر اظهار خوش بينى مىكند، و همانگونه كه در تحليلهاى خود مطرح كرده بود، بار ديگر بر اهميت گفتگوى معنوى تاكيد مىنمايد ولى در عين حال بيان مىكند كه تلاش نيفر براى بازشناسى شخصيت حضرت مسيح از قرآن به دشوارى قابل فهم است. او به تكميل اين شخصيت شناسى با استفاده از سنت نبوى و اناجيل دعوت مىكند.
نقدى بر اين گفتگو
مطالبى كه هر يك از دو طرف گفتگو براى ديگرى مطرح كرده، نمايشگر عمق بحران گفتگوى اسلام و مسيحيت است. كليسا به عنوان نهادى دينى نقش سياسى پنهانى را بازى مىكند و در مقابل هر تلاش اسلامى در زمينه عقايد مسيحى مانند تلاش فكرى نيفر، حالت فردى و تاويلى پيدا خواهد كرد. ديدگاه نيفر درباره متون ديگر كه به روشنى درباره اين عقايد سخن مىگويد، شفاف نيست و در تاويل خود به اين متون پاسخى نداده است تا چه رسد به متون عامى كه طبيعت رسالت تبليغى را مطرح مىكند. همچنين قرائت تاريخى در پاسخ به اين مسايل موفق نگشته است.
مسأله گفتگوى معنوى نمىتواند مشكلى را براى مسلمانان حل كند زيرا اعتقاد مسلمانان بر قضاوتى عقلانى از مبانى فكرى خود، پايه ريزى شده است. به نظر میرسد تا وقتى اهداف گفتگو مشخص نباشد، فايدهاى بر چنين گفتگوهايى مترتب نخواهد شد. به همين جهت تقريب عقيدتى، هدف صلح و ارتباطات حسنه نيست. اين هدف را مىتوان با تسامح، پيمانهاى اجتماعى و ارزشهاى اخلاِقى مشترك تامين نمود. در نتيجه، گفتگو هنگامى موفق خواهد بود كه مقاصد سياسى يا اجتماعى خود را مشخص نمايد. در اين صورت يا نوعى همكارى در بستر مسايل مشترك خواهد بود و يا مجادله اى عقايدى كه پايان ناپذير است. البته مىتوان با به كارگيرى آداب علمى، تصورات طرفهاى گفتگو را نسبت به يكديگر، تصحيح نمود و هدف هر گروه را در تبليغ و تبشير محقق ساخت.
به نظر مىرسد، در همين نوع نگاه هم اگر ادب گفتگو رعايت گردد و طرفين گفتگو نيز علاوه بر نيت دعوت به دين خود، بستر فكرى و روحى تغيير تصورات نادرست و حتى باورهاى اشتباه را در خود ايجاد نمايند، نه تنها اين نوع گفتگو بحران آفرين نخواهد بود، بلكه به گسترش ارتباط اديان كمك شايانى خواهد نمود. اساسا هيچ تلازم منطقى ميان دعوت و تبليغ باورها و تعصب و خشك انديشى بر آن عقيده وجود ندارد. هر چند نمونه هايى از اين تعصب تاريخى در مبلغان انديشهها بيابيم.(مترجم)
